وقتی انگیزه های نوشتن نیست

وقتی که دیگر نوشتن ابزاری است

برای رسیدن به دنیاو تعلقات آن

همه تلاش آدمایی است

که می نویسند تا بمانند

یا غم نانشان است

یا غم کارشان

ما را به نوشتن راهی نیست

 

همیشه حس های قوی تری تو زندگی وجود داره که موندن یا رفتن با این حس قویه هستش
یه چیزی که آدم جونش و وجودش  را تقدیم حضورش می کنه
من نمی خوام ازت تعریف کنم نه به خدا ولی می فهمم چی میگی
تو پر از غمهایی هستی که که غالب بر همه غضه های اوست
تو چیزی را به دوش می کشی که بیرون نیست
رنجهای قشنگ و نوستالزیک
 باورکن تو به این نگاه قشنگ سهراب رسیدی یعنی بهترین چیز
چرا از این حس قوی که به خدا خیلی در زمین نیست
تو کوچه های امروز شهرمان و سرزمین مان نیست
تنها در لبخند کودکانی است که با دیدن آب نبات یا بستنی یخی از گوشه لبشان سرازی میشه.....
حیف نیست وقتی همه چیزو می فهمی.............. فرار می کنی
کاش یک ذره این آدما و ما  حساب های بعد از ظهر مان را صفر می کردیم
تا در دیدار عصر خویش از اونی که خسته از کار
کنار بوتیک . ایستگاه اتوبوس ..دم مترو. جلوی دانشگاه و... منتظر ماست  طلبکار نباشیم
حتی یه بوسه یه لبخند یه نگاه
آخه این نگاه مالکانه اصلا خوب نیست

آرزو

بزرگترین آرزوهای ما کوچکترین زحمت ها برای خداست

پس چرا؟

اینو که خودش گفته


اگر ماهی از سال بودم : فروردین با بوی پامچالش

اگر یک روز هفته بودم : چهارشنبه

اگر یک عدد بودم :۶۱ که خدا میدونه چرا

اگر جهت بودم : به سمت عقب بر می گشتم...

اگر همراه بودم : با رویاهام

اگر نوشیدنی بودم : آب آناناس

اگر گناه بودم :نگاه

اگر درخت بودم : صنوبر

اگر گل بودم : یاس

اگر آب و هوا بودم : بارانی

اگر رنگ بودم : سفید

اگر پرنده بودم : سهره

اگر صدا بودم : وقتی صدام میکرد.........

اگر فعل بودم : مانده بودی..

اگر زمان بودم :نوجوانی

اگر یک خیابان بودم : تنهایی...

اگر یک فیلم بودم : هامون

اگر یک پزشک بودم : چشم پزشک

اگر یک پنجره بودم : رو به به پنجره دیگر

اگر تاریخ بودم : تو ۲۰۰۰ سال پیش می موندم

اگر ساز بودم : زخمه

اگر کتاب بودم : کویر

اگر شعر بودم : نمی خوام بگم

اگر طبیعت بودم : کوه

اگر حس بودم: بوییدن بویایی

امروز بهونه قشنگی پیدا شد

از نوع خوب و سرشار از انرژی

یکی را می شناسم به

پنجره دلش تاب آویزون کرده

با طناب بلند احساس

بوی ساندویچ مغز اذیتش میکنه

او از مسیو تشکر میکنه

در پیچ اولین کوچه

ورق های پاره کتاب علومش

پخش شده اند

او مغز   خوشمزه ای دارد

که به دلش التماس میکنه

میدونی اون کیه

بهونه

این روز ها بهونه ای ندارم  برای نوشتن

همه بهونه ها ظاهرا رفته اند

این پست  هم  بهونه ای  شد  برام

 

ادامه نوشته

لالایی

وقتی سکوت می کنی

جیرک جیرک های دیوار کاهگلی

همسایه هم  برات لالایی می خوانند

وقتی قریاد می کشی

بچه لوس همسایه خوابیده

و مثل  همیشه تب ۴۰ درجه

و................

 

داع دل

می آید می دانم

در عجبم چرا در جیاط خانه یار

گشوده است

وقتی هراس تیره گی بر پنجره دل

کشیده است

او مدتی است فریاد را از

یاد برده  است

و مرا سببی است اگر مهمان کاشانه

سکوتم

 

 

من و سکوت

گاهی خوب است

و گاهی خفقان مرگ است

اگر ما را به جایی برد

که دلی نیست تا

به اندازه ضربان قلبی

که در سینه کودکی بی تاب  می تپد

تنگ شود

سکوت را می گویم

 

من هم سکوت می کنم

تا سکوتی نشکند

من هم سکوت خواهم کرد

به بلندای سکوت

مترسک سر

جالیز شاید